۸ دی ۱۳۹۰

unbearable lightness of love


به نظرم لغت بی چاره در فارسی بد استفاده می شود. بی چاره کسی است که چاره ای ندارد. راهی جلوی پایش نیست. مستاصل است. ولی بدبخت نیست. نمی دانم چرا بی چاره به معنای بدبخت استفاده می شود. بیچاره من بودم در چندین روز گذشته. بدبخت؟ نه. من از شدت خوشبختی بیچاره بودم. خوشبختی برای من عاشقی است. اصلا سر پر شوری دارم در عاشقی. عاشقی خوشبختی و بی چارگی می آورد و این دو تا به نظر من هیچ تضادی با هم ندارند
من بی چاره بودم وقتی پسرکم وقتی التماس می کرد که تشنه است، که آب می خواهد ولی نمی توانست آب را بخورد. گلویش ورم کرده بود، عفونت داشت، درد داشت. نمی توانست چیزی قورت بدهد. من بی چاره بودم وقتی ازش می خواستم آنتی بیوتیکش را بخورد و نمی توانست. من بی چاره بودم وقتی التماسش می کردم که بخورد که خوب بشود و نمی خورد، نمی توانست بخورد. من بیچاره بودم وقتی سرش داد می زدم که باید بخورد. من بی چاره ترین بودم وقتی ساعت دوی نصفه شب روی تخت بیمارستان بچه با ضعف شدید، با چشم های ملتمس به من نگاه می کرد که گلویم درد می کند گرسنه هستم تشنه هستم من می توانستم هر کاری بکنم- هر کاری- هر کاری- هر کاری که بچه بتواند یک قلپ آب بخورد و هیچ کار کثافت لعنتی نبود که بتوانم برای بچه ام بکنم
من ولی خوشبخت بودم. خوشبخت بودم که این همه عاشقم. که بچه هست. که عفونت گلویش خوب می شود بالاخره. من خوشبخت بودم که کسی هست که عشقش این طور فلجم کند. که کاری کند که زار زار گریه کنم
در اتاق بیمارستان من بی چاره و بدبخت و عصبانی بودم وقتی به مادر سهراب فکر می کردم. یا مادر یعقوب. یا مادر ندا. یا پدر آن بچه ی دوازده ساله یی که سوار قایق شده بود که دور شود از آن خاک غریب و نشد که به آرزوهایش برسد و با مادرش در دریا مرد. یا آن مادر آفریقایی که چاهار تا بچه اش را برداشت و در بیابان راه افتاد تا از قحطی فرار کند و تا به کمپ سازمان ملل رسید سه تا از بچه هایش مرده بودند. یا آن مادری که دست بچه ی کوچکش را که سرطان داشت گرفت تا بچه با خیال راحت بمیرد و بچه مرد. من می توانم تا دو ساعت دیگر هزار تا جمله دیگر را با یا یا یا به بقیه این خطوط وصل کنم و گاهی احساس می کنم روحم هزار ساله ی خسته یی است و کجاست جای رسیدن؟ به گمانم جای رسیدنی در کار نیست و مقصد در حقیقت همین راه است. همین راهی که درش با بی چارگی با عشق با خشم با بدبختی با امید راه می رویم
ولی بین بی چارگی و بدبختی فرق است
  فرق خیلی بزرگ
 

۴ دی ۱۳۹۰

Happy in any frigging language



من بچه خوشحالی نبودم. بعد هم که بزرگ تر شدم نوجوان خوشحالی نبودم. حتی جوان خوشحالی نبودم. بعدتر سی ساله ی خوشحالی نبودم. ولی تولد سی و پنج سالگی ام را خیلی خیلی دوست داشتم. به نظرم سن رستگاری بود

یک: الان سه ماه است که از مسافرت یک ماهه مان برگشته ایم. دو روز بعد از مسافرت اسباب کشی بود و بیماری زهرماری من. فردای مسافرت برگشتن به سر کار بود و کوهی از کارهای عقب افتاده. می بینم که بچه گاهی پرخاشگری می کند. گاهی نق می زند. گاهی حرف گوش نمی کند. می بینم که خود همیشگی اش نیست. می دانم برای این است که سه ماه است جز یکی دو بار فرصت نکرده ام سر دل کنارش بنشینم و با هم نقاشی کنیم بازی کنیم حرف بزنیم آشپزی کنیم. این برای من و بچه طبیعی نیست. هنوز کتاب ها و اسباب بازی هایش توی کارتن های موز در زیر زمین هستند. از خودم عصبانی می شوم که چرا وقت ندارم که چرا رفتم مسافرت مرخصی ام را و نتمرگیدم اسباب کشی کنم که بعدش همه چیز اینقدر فشرده شود. از خودم عصبانی ام که نمی توانم با روزی چاهار پنج ساعت خواب سرحال فعالیت کنم. وقتی بچه به دنیا آمد من معاشرت هایم را محدود کردم به کسانی که بچه دارند. بیشترشان را به هر حال. چون بچه به من احتیاج داشت؛ دارد. من رابط دنیا و بچه هستم. نمی توانم با کسی معاشرت کنم که من را می خواهد وقتی بچه من را می خواهد. توجه من برای بچه بود تا این سه ماه گذشته
دو: وقتی بچه بودیم مامان همیشه غمگین بود. نمی دانم از همه ی سختی هایی بود که در زندگی اش کشیده بود یا بی توجهی هایی که دیده بود یا زورهایی که شنیده بود ولی به هر حال همیشه غمگین بود.. من همیشه احساس گناه داشتم و تا همین چند سال پیش نمی دانستم که چرا در همه ی زندگیم احساس گناه داشتم
پنج ساله بودم. خانه مامان بزرگ پدری. برای چند دقیقه توی حیاط از ته دل احساس خوشحالی کردم. بعد یک هو اینقدر غمگین شدم که نفسم بالا نمی آمد. دلم برای مامانم تنگ شده بود. در عالم بچگی دلم برای مامانم می سوخت ولی نمی دانستم چرا
یک بار هم یازده ساله بودم. یکی از دوست های خانوادگی که دختر همسن من داشت آمد دنبالم که با هم برویم شهر بازی. من خیلی خیلی ذوق داشتم ولی توی راه بغض داشت خفه ام می کرد. آنجا اصلا بهم خوش نگذشت. دلم می خواست برادرهایم بودند. احساس گناه داشتم که من در شهر بازی بودم و آن ها نبودند. حالا اصلا هم فکر نمی کردم که خب ما این همه خانوادگی شهربازی و رستوران و این طرف آن طرف می رویم. فقط احساس گناه داشتم
در تمام دوران دبیرستان فرقی نداشت که کجا بودم فکرم با خانواده ام بود و احساس گناه داشتم که همراه شان نیستم. نگران مامان بودم نگران برادرهایم بودم تنها کسی که نگرانش نبودم بابا بود. بعد احساس گناه می کردم که حتما به اندازه ی کافی بابا را دوست ندارم که نگرانش نیستم
یک بار دانشجو بودم بیست ساله و این ها با دوستم رفتیم شمال. من هر شب باید با مامان و برادرهایم حرف می زدم. اوضاع رقت بار و خفت باری بود. همه می خواستند بروند بیرون یا ساحل یا توی ویلا قر بدهند من چسبیده بودم به تلفن. یک بار رفتیم کنار دریا راه رفتیم بعد که برگشتیم صاحبخانه گفت مامانت زنگ زد نبودی بعد من به صورت خیلی جدی گریه کردم. زار زار
بعد دوران پارتی و قرتی بازی و دوست پسر و این ها شد. توی مهمانی همه می رقصیدند و من احساس گناه می کردم. احساس تنهایی در جمع. احساس گه بودن
سه: در درس هامان و بعدتر در کنفرانس ها و سمینارها خواندم و شنیدم که بچه ها اگوسنتریک هستند. یعنی که دنیا دور محور خودشان می چرخد. حالا یک سری هم آمده اند گفته اند که این برای بچه ها این طور می شود که وقتی که به صورت دائم در معرض نگرانی خشونت غم مکالماتی که مربوط به بزرگ سالان است، دیده نشدن، تایید نشدن، تراما و ... هستند چون نمی توانند مثل آدم های بزرگ تجزیه و تحلیل کنند و بعد این خاصیت اگوسنتریک بودن را هم دارند خودشان را مقصر همه چیز می دانند، احساس اضطراب دائم خواهند داشت، ترس از دست دادن حس گناه دائم حس خوب نبودن به اندازه ی کافی و حس اینکه دنیا جای ناامنی است. وقتی بچه ها نتوانند بچگی کنند 
می شوند. خلاصه این طور بود که من کم کم قدم در راه رستگاری گذاشتم و فهمیدم چرا خوشحال بودن برایم سخت است. شاید اینکه وسط سیاسی بازی های بزرگ ترهایم بچگی ام گم شد؟ وسط کتاب سوزاندن های شبانه و گم شدن دایی و دنبال جنازه اش گشتن در تلویزیون؟ وسطدعواهای دائم خانوادگی سر در گنجه ی باز و دم خر دراز؟ شاید اینکه بچه ها همه جا دنبال مامان باباها بودند و در همه ی مکالمه ها شرکت داشتند و همه چیز را می شنیدند؟ شاید شنیدن ریز به ریز داستان کارگر کارخانه یی که افتاد در دستگاه قیر سازی و زنده زنده سوخت از زبان شاهد احمقی که جلوی ما بچه ها همه ی صحنه را تعریف کرد و من تا سال ها کابوس می دیدم؟ شاید مدرسه هامان به مثابه جایگاه ترور شخصیت؟ شاید کارتون هایی که می دیدیم؟ وسط خفت فرهنگی مدامی که بابت بچه بودن و بدتر از آن دختر بودن می کشیدیم؟ شاید این که اخبار جنگ و کشت و کشتار را در کنار بزرگ ترها می دیدیم و بعدش تحلیل های شان را هم می شنیدیم؟ شاید مامانی که همیشه بود و نبود؟ مثل این سه ماهه ی آخر من با بچه؟ شاید سه هزار چیز دیگر هم؟
چاهار: همیشه قبل از به دنیا آمدن بچه می ترسیدم از اینکه فارسی/ایرانی که قسمت عمده ی هویت من است نخ ارتباط من با بچه نشود. می ترسیدم بچه ام حافظ نداند از مرضیه لذت نبرد قورمه سبزی دوست نداشته باشد. می ترسیدم مثل همه ی بچه های ایرانی که اینجا بزرگ شده اند در خانه و مغازه انگلیسی حرف بزند

پنج: بچه که عاشقانه فارسی حرف می زد یک ماه است که انگلیسی حرف می زند. در خانه و مغازه. یک بار در مدرسه بازی می کرده و می خواسته به دوستش بگوید تو باختی. از فارسی ترجمه کرده که تو سوختی
you burnt
بچه ها بهش خندیده اند و معلم برایش گفته که یو برنت نه و 
you lost
بچه اصرار کرده که یو برنت. بچه ها باز هم خندیده اند
یک بار هم که در حیاط گل بازی می کرده اند و دست هایش یک ساعت در دست کش خیس مانده بعد از اینکه دست کش ها را در آورده اند گفته 
my hands are old
چون من وقتی که زیاد توی وان می ماند بهش می گویم دست هایت پیر شده اند. بچه ها باز هم بهش خندیده اند و معلم آخر مدرسه که رفتم دنبال بچه گفت جریان این دست های پیر چیست؟ برایش توضیح دادم و خندید. گفت حالا می فهمم چرا خیلی از حرف های بچه را نمی فهمم. چون در ذهنش ترجمه می کند

شش: واقعیت این است که- البته بنا به تجربه ی شخصی من- دوستان کانادایی ام آدم های سالم تری هستند تا من و بیشتر ایرانی هایی که می شناسم. این خوبی و بدی یکی و دیگری نیست. این شرایط لعنتی است که ما درش بزرگ شدیم و این ها نه. کانادایی ها هلندی ها انگلیسی ها سوئدی ها اسکاتلندی ها آمریکایی ها آلمان هایی که من می شناسم - دقت کنید می گویم من می شناسم، نه آمار دارم نه همه ی ایرانی ها و اهالی کشورهای فوق را می شناسم- خوشحال تر و انسان های سالم تر و ساده تر و راحت تری هستند تا من و امثال من
هفت: من الان چندین ماه است که خوشحالم. از ته دل و بدون حس گناه. سنگینی غم بعد از یک دوره ی طولانی افسردگی روی جانم نیست. ته دلم حال خوبی دارم. می دانم که زندگی کوتاه است. که فرصت مان یک بار است. می خواهم خوش باشم آدم باشم عاشقی کنم. بخندم از ته دل بدون نگرانی. پوست که نه، جان کندم تا به اینجا رسیدم.  می خواهم بچه ام خوشحال باشد. سالم باشد. نرمال باشد. به هر زبانی. واقعا به هر زبانی
پ.ن: ربط دادن هفت مورد بالا به هم با خودتان




۲ دی ۱۳۹۰

در یک شب زمستانی مرقوم شد


دختر جون
امروز روز آخر مدرسه ی بچه بود. دو هفته تعطیلات زمستونی دارن. من هم از امروز مرخصی بودم. از صبح عین اون فیلم ها شده بودم که توی بچگی با کنترل ویدیو عقب و جلو می کردم و آدم هاش می رفتن روی دور تند. توی لیستم این ها بود
bulk barn
مدرسه
دکتر خانوادگی
جون
لسلی
شلی
شیرینی برای سر کار
کارت یادت نره
کاغذ کادو
اداره ی پست
صبح زود برای جشن کریسمس مدرسه ی بچه کاپ کیک درست کرده بودم. همون شیرینی یزدی خودمون. ولی باید روش رو رنگ می کردم. گفتم بچه این رنگ ها آشغال پاشغال هستن. گفت پلیز مامی. فقط یک بار. خب آدم چی بگه؟ گفتم حالا چون جشنه باشه. بعد رفتم بالک بارن براش رنگ کیک گرفتم. دو تا رنگ کیک و یک دونه از این پودرهای سبز که بپاشم روش خیلی کریسمسی بشه شده دوازده دلار. همه چی خیلی گرون شده. بعد اومدم خونه کیک یزدی ها رو رنگ کردم و پودر پاشیدم بهشون بردم شون مدرسه. بچه ها پایین بودن. لوگن مکس رو هل داده بود یکی از معلم ها داشت باهاش حرف می زد. من با سر معلم حرف زدم نیم ساعتی. گفت من نمی دونم با این بچه چه می کنید ولی هر کاری می کنید عالیه. حالا بگم مردم می گن واه واه چه پز بچه اش رو می ده ولی واقعیت اینه که پز خودم رو می دم

بعد رفتم شیرینی ایرانی که خریده بودم از یک خانمی که شیرینی درست می کنه که آدم انگشت هاش رو هم می خوره بردم برای دکترمون و پرستارها و منشی هایی که تو مطبش کار می کنن. قبلش رفتم داون تاون از کتاب فروشی کارت خریدم براشون مری کریسمس نوشتم روی کارت

بعدش رفتم برای جون کارت رستوران گرفتم و چند تا شاخه گل رز بردم براش خانه ی سالمندان. خیلی خوشحال شد. از جلوی اتاق تلویزیون شون که رد شدم گفتم کاش من هم این جوری پیر شم. سالم باشم. چپ و چول نشم بیافتم گردن بچه حتی اگه فیزیکی نیافتم گردنش نگرانی اش که می مونه براش. یک ساعتی هم اونجا نشستم. جون که می دونی کیه؟ همون که شوهرش دو سال پیش مرد. خیلی هم رو دوست داریم. اصلا الاهی آمین که من از جون یاد بگیرم که این قدر خوب و شاد و با روحیه و کم توقع باشم و در نود و پنج سالگی ماتیک قرمز بزنم و ورزش کنم و لاک نارنجی بزنم. حتی موهاش رو هم مسی کرده بود امروز

بعد رفتم سراغ لسلی. من از لسلی هنوز ننوشتم ولی باید بنویسم. الان آلزایمر گرفته. هشتاد سالشه. هنوز خیلی بد نیست و می تونه خودش با کمک دخترش و سرویس های دولتی تنها زندگی کنه. براش شکلات خریدم. نیم ساعت پیش اش نشستم. ده پونزده باری پرسید که آیا درسم تموم شده یا نه؟ آیا هنوز نصفه شب ها کار می کنم؟ ماجراهای پنج شش سال پیش. لسلی رو خیلی دوست دارم. روحیه اش عالیه. می گه زندگی اش رو دوست داره. توی جنگ جهانی دوم فرار کرده از لهستان. چند سال تو اردوگاه زندگی کرده و آخرش اومده کانادا. با هم توپ رو بنداز تو حلقه بازی کردیم یک کم و بعدش خداحافظی کردیم

بعد رفتم سراغ شلی. دختر لسلی. براش کارت رستوران گرفته بودم. شوهرش تازه از ایتالیا اومده و عاشق بیرون غذا خوردن هستند. برای هفته دیگه هم هر سه تاشون رو دعوت کردم ناهار خونه مون

بعدش شیرینی خونگی بردم سر کار. هنوز به میز آشپزخونه نرسیده بود تموم شد. همش فکر میکنم چرا نمی رم یک کافه بزنم؟ هان؟ چرا؟ بعدش یادم می افته تا کافه راه بیافته یک سالی طول می کشه. خرج مون رو از کجا بیاریم؟ هان؟ بعد این جوری می شه که حباب رویای کافه داری ام می ترکه. بوووووم

رفتم کاغذ کادو خریدم برای کادوهای بچه که سنتا قراره بیاره. آدم می مونه که این ها چطور این قدر راحت به بچه دروغ می گن؟ آخه سنتا که با کالسکه و گوزن از آسمون میاد پایین تو خونه های مردم؟ این هم شد حرف؟ نمی شه هم به بچه گفت دروغه چون بعد تو مدرسه همه بهش می خندن که به سنتا باور نداره. حالا زمینه رو براش مهیا کردیم که هر کسی که بخشنده و مهربون باشه می تونه سنتا باشه. تا سال بعد ببینیم چی می شه

بعدش رفتم اداره ی پست. اون هفته برام یادداشت گذاشته بودن که بسته داری بیا بگیر. رفتم گرفتمش. آوردمش بیرون از اداره ی پست. خواستم جلوی خودم رو بگیرم بیارم خونه بازش کنم ولی نتونستم. دو زانو نشستم رو زمین یخ زده بازش کردم. چشمی می گم که اندازه ام هستن. رنگ شون رو خیلی دوست داشتم. بعد نامه ات رو دیدم. بغضم گرفت. بغض خوشحالی. دیدم توی یک روز من این همه آدم بودن که این قدر دوست شون دارم. خب چه خوشبختم واقعا. چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند فلان و بیسار؟ واقعا چه اهمیت دارد؟ 

بعد اومدم خونه. بچه رفته بود مهمونی خونه ی دوستش از مدرسه و من قرار بود شام ببرم براشون. ته چین. خیلی دوست داشتن. بعد هم کارتون گرینج که کریسمس رو دزدید دیدیم و اومدیم خونه. بچه برام یک کتاب کوتاه خوند. من هم براش یک کتاب کوتاه خوندم. خوابید

گفتم بیام برات این ها رو بنویسم. مثلا مدلی که اگه نزدیک بودیم این ها رو برات تعریف می کردم. یک چیزهای دیگه هم هست که تو نامه می نویسم برات. هفته ی دیگه می رم اداره پست نامه رو پست می کنم

دلم رو خوش کردی دختر جون. با همون تکه ی کاغذ و دست خط نازنینت



۲۷ آذر ۱۳۹۰

میان ماه ما تا ماه خارج



سر میز صبحونه توی بشقاب بچه ته مونده ی سوسیس و تخم مرغ بود. بچه داشت شیر می خورد. بحث کریسمس و خریدهای تموم نشده و مصرفی بودن ملت و این ها داغ بود. بچه داشت برای خودش تمرین سوت زدن می کرد. من فکر کردم سیر شده. معمولا وقتی شروع می کنه به خوردن شیر و سوت زدن یعنی سیر شده. وسط بحث دستم رو کردم توی بشقاب بچه و یک دونه برش سوسیس برداشتم گذاشتم دهنم. بچه اول بهم نگاه کرد. با حیرت. بعد همین جوری به نگاه کردن ادامه داد ولی با عصبانیت. گفت مامی وات دید یو جاست دو؟ گفتم فکر کردم سیر شدی. یک دونه سوسیس خوردم از بشقابت. گفت سیر شدم ولی نمی خواستم تو سوسیس من رو بهوری. من در این مقطع فهمیدم که کار مزخرف ضایعی کردم ولی در راستای این که سختمونه بگیم بابا اشتباه کردم گفتم ولی شِر کردن خوبه. بچه گفت مامی من اگه دوست داشتم شر می کنم. الان دوست نداشتم با تو شر کنم. تو کار بدی کردی اِجزِه نگرفتی. همچنان خیلی عصبانی بود. این جور وقت ها فکر می کنم این الان یک خانواده ی دیگه است که من دارم آبزرو می کنم، که سر کارم مثلا. بعد فکر می کنم چی می گفتم بهشون
به بچه گفتم راست می گی بیبی. مامان اشتباه کرد. باید اول اجازه می گرفتم. داشتیم حرف می زدیم حواسم پرت شد. مرسی که یادآوری کردی. بچه گفت ولی سوسیس ام رو می خوام. گفتم برات یکی میارم. براش یک برش از آشپزخونه آوردم. بعد گفت حالا می تونی اجازه بگیری ازم مامان و اگه من گفتم اوکی ئه می تونی برش داری چون من سیر شدم. یو نو مامی؟ دیس ایز دِ نایس وِی تو دو ایت
فکر کردم چقدر خوشحالم که برای خودش احترام قائله. که حق خودش رو می شناسه. که عوض داد و بی داد و گریه حرفش رو می زنه. فکر کردم من تا همین چند سال پیش برام تصمیم گرفته می شد. بعدش بهم اعلام می شد. حالا چرا خود محوری کنم این وسط؟ بچه های خانواده های کشور خودمون و کشورهای مشابه رو که می بینم با خانواده هاشون به نظرم نمیاد چیز زیادی تغییر کرده باشه. حالا قیمه ریزه ام نکنید که همه این طور نیستند. خب معلومه. ولی فرهنگ عمومی جامعه هنوز همونه. بچه نشسته رو مبل مامانه می گه این پدرسگ غذا نمی خوره. فقط آشغال پاشغال می خوره. یا مثلا خیلی گریه می کنه هر چی می گیم نمی فهمه. حالا بچه همون بغل نشسته. خب من می دونم که بچه ها می فهمن. از همون وقتی که تو شکم مادرشون هستند می فهمن. جواب این حرف های من البته خیلی وقت ها اینه که برو بابا. من تو سری خوردیم بزرگ شدیم خیلی هم بد از آب در نیومدیم. چه می دونم والا. به قول شهرضایی ها ما کا چوم. هر چی شما بوگوین


۲۱ آذر ۱۳۹۰

از حال ما خواسته باشی



در منهتن چراغ ها خاموش است. پیرمرد می گوید ارین فلانی امشب اینجا می خواند. کارش عالی است. برای کافه واینال موزیک می سازد. می خواهید ردیف جلو بنشینید؟

من موسیقی دوست ندارم. چرا این اینقدر عجیب است؟ من از صدا و موزیک خانم ارین فلانی خاطره ای ندارم. آهنگ هایش جایی ام را درد نمی آورد. پریشانم نمی کند. حتی قر چیپ به کمرم نمی اندازد. برای من موزیک همین است. باید عذابم بدهد. گرد و خاک روی خاطره هایم را بگیرد. یا اگر مست و سرحال باشم به رقصم در بیاورد. مثل یک میمون خوشحال بالا و پایینم بپراند. به پیرمرد گفتم نه. همان عقب خوب است. صدای بلند دوست ندارم

در منهتن همه گارسون ها پیرمرد و پیرزن هستند. در حالی که دست های شان پر از بشقاب های غذا و سینی های مشروب است با صدای گیتار و آواز ارین قر می دهند و وسط رستوران راه می روند. ارین می گوید بچه ی چهار ماهه اش که امشب در جمع است- همه جیغ و سوت و دست می زنند- بچه ی اولش است و ارین وقتی بیست و پنج ساله بوده این قدر نادان بوده که فکر میکرده می داند عشق و زندگی یعنی چه ولی در حقیقت الان که سی و پنج ساله است می فهمد زندگی یعنی چه. ارین بعد یک آهنگ خواند برای بچه اش
مارتینی ام را نمی نوشم. هورت می کشم. مادر و پدر و همه ی فک و فامیل ارین در رستوران منهتن برایش دست و سوت می زنند. من وقتی بچه ام چهار ماهه بود چه کار می کردم؟ گریه می کردم. دلم می خواست برادرهایم پیشم باشند. داشتم به همین چند تا فامیل و آشنایی که داریم جواب پس می دادم که چرا بچه که گریه می کند بغلش می کنم و نمی گذارم این قدر گریه کنم تا نفسش بند بیاید. روزی سه بار چاهار بار سی بار چهل بار به همه کامیونیتی ایرانی جواب پس می دادم. داشتم می فهمیدم کم کم که آنکه رفته دیگه هیچ وقت نمیاد و دل من لابد تا قیامت گریه می خواد. داشتم به مامانم التماس می کردم که برگردد بیاید و کمکم کند که غرق نشوم. داشتم درسم را تمام می کردم. داشتم فکر می کردم با حقوق مرخصی زایمان که یک سوم حقوق معمولم بود چه گلی به سرم بگیرم

پیرمردها و پیرزن های خندان می آیند و می روند. می پرسند همه چیز خوب است؟ همه چیز عالی است. حسرتی نیست. غصه ای نیست. گذشته. غصه ها و عشق ها و مرگ ها و سرخوردگی ها گذشته اند. زخم ها مانده اند اما که بد هم نیست. زیر و بم های زندگی را یادم داده اند لابد. همه اش را در همین چهار سال گذشته
پیرمرد خوش رو با صورت حساب یک کارت می دهد دستم. رویش برنامه های رستوران را نوشته. از اینکه آدم ها باید دنبال رویاهای شان بروند. روی کارت پرسیده رویا/آروزی شما چیست؟ به پیرمرد نگاه می کنم که ساعت ده شب دوشنبه شبی در یک رستوران بار غذا سرو می کند و قر می دهد. انگار که یک جور خوبی نگران چیزی نیست. فکر میکنم حتما زخم هایش از من کهنه ترند، جای شان دیگر درد نمی کند... یا خیلی کم درد می کند. دلم می خواهد جای زخم هایم کهنه شوند و من بی نگرانی بی درد بی زخم قر بدهم. دلم می خواهد لااقل در پیری ام بتوانم این جوری سرخوش و رها از گذشته باشم   

بیرون که می آیم سعی می کنم با دود سیگارم حلقه درست کنم. یادم رفته. دود می شود می رود هوا. من یواش یواش برمی گردم خانه


پ.ن: حالم را پرسیده بودی. نه خوب است نه بد. هست. در یک وضعیت سکون و آرامش عجیبی. زندگی را نظاره می کنم که می گذرد. بچه را که بزرگ می شود جلوی چشمان حیرت زده ام. زخم ها را می پایم که چطور در طول زمان از یک شکل به شکل دیگر در می آیند و می لیسم شان


 

۱۳ آذر ۱۳۹۰

مهمانی کریسمس سازمان حمایت از کودکان یک شهر کوچک در کانادا



گفتم توی همان تیتر تکلیف خودم را با مجله های صد تا یک غاز مملکتم روشن کنم که برندارن مثل پارسال این را بچسبونن به بی بی سی فارسی،  بعدش وارد ماجرای مهمانی کریسمس امسال بشم. این طور بود که روزش در حال رانندگی از خانه ی این کلاینت به خانه ی آن کلاینت با مامانم تلفنی حرف زدم. حقیقتش اینه که سعی می کنم هفته ای یک بار بیشتر با مامان حرف نزنم. این واقعیت غمناکی است ولی کریستین حرف خوبی زد. گفت باید از قلبش محافظت می کرد برای همین ارتباطش رو با مادرش به حداقل رسوند. مامان من البته با دشنه به قلبم حمله نمی کنه ولی با حرف ها و کارهایش می کنه و من می خوام از قلبم محافظت کنم چون خیلی وقتی نیست که فهمیدم که هیچ کس از قلبم محافظت نخواهد کرد جز خودم. باری... مثل همون ضرب المثل که می گه کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من. مامان پای تلفن گفت در ناصر خسرو پلاک تاکسی می فروشن و مردم چون می بینن پلاک تاکسی روی سر ماشین ئه سوار می شن و دختر همسایه را بردن بر و بیابان و کیف پول و گردنبد و همه چیزش را گرفتن و ولش کردن. دختر همسایه گفته به تاکسی ها هم نمی شه اعتماد کرد. من بسان یک زن ایرانی که هویتش را فراموش نکرده و همیشه ذهنش درگیر دستمالی ها و تعرض های جنسی است پرسیدم بهش تجاوز نکردن؟ مامان گفت نه خدا را شکر. گفتم پوف خدا را شکر

عصر یک ساعت زود اومدم خونه. غذای شب بچه و بیبی سیترش رو درست کردم- بله ما به بیبی سیترهایمان شام و ناهار می دیم. اعتقاد داریم اگر خودمون یا بچه مون می خوریم شاید بیبی سیتر طفلک هم دلش بخواد- رفتم دنبال بچه و بعد دنبال بیبی سیترش- بله ما دنبال بیبی سیترهای مان هم می ریم چون اعتقاد داریم گناه دارن در این سوز سرما سوار اتوبوس بشن- بعد هم حاضر شدیم رفتیم مهمونی کریسمس

در مهمونی کریسمس اول رییس سازمان اومد یک دعای بودایی خوند به این مضمون که باشد که همیشه در دل های مان مهر و همدلی و شفقت برای همه ی موجودات وجود داشته باشد و این ها. بعد تشکر کرد از خانواده ی های کارمندان سازمان که شغل ما را درک می کنن و با کارمندان سخت کوش سازمان همکاری می کنن. من واقعا فکر می کنم منظورش این بود که هر کی توی این شغله بعد از یک مدت روح و روانش پریشون می شه و دم خانواده ها گرم که ماها رو تحمل می کنن. بعد هم گفت خانواده ها خیلی خوش اومدن و باعث افتخار سازمانه که پذیرای خانواده های کارمندا باشه. تو مهمونی های کریسمس ما میزها شماره ندارن. هر کی هر جا خواست می شینه. مثلا منشی سازمان بغل رییس دپارتمان اداپشن نشسته بود و رییس کل سر میز کارمندها. من این هیچ وقت برایم عادی نمی شه. عادی نمی شه که از رییس ام نمی ترسم، که مجبور نیستم جلوش آدم دیگه ای باشم، حرفم رو بخورم، خفه بشم، دروغ بگم. اصلا نود در صد زندگی من بعد از این همه سال اینجا در حالت همه چیز چقدر به طور غیر عادی انسانی ئه پس یکی بیاد من رو وشگون بگیره می گذره
من به مردها و زن های مسن جمع نگاه می کردم. می دیدم که از همه سرخوش ترن. لباس هاشون از همه رنگی پنگی تره. بیشتر از جوون ها آرایش کردن. پرشور تر می رقصن. فکر کردم از این به بعد هر کس گفت آسمان هر جا بری همین رنگه بهش بگم خفه شو مزخرف نگو. آسمان مامان من مامان بزرگ من زن ها و مردها و بچه ها و جوان ها و پیرها و گی ها و کارمندهای مملکت من کجایش این رنگیه آخه؟
بعد هم رقصیدیم. با همه ی رییس های بزرگ و کوچک. بعد هم اومدیم خونه. بیبی سیتر رو رسوندم خونه اش. گزارش لحظه به لحظه داد که بچه چه کارهایی کرده و چه حرف هایی زده و کی چی خورده و مسواک زده و خوابیده. اومدم خونه. فکر کردم یک پست بنویسم در مذمت این ماجرای انرژی مثبت و مثبت فکر کن زندگی خودش خوب می شه و قسمت و قضا و قدر و هر اتفاقی که می افته برای اینه که تو بنده ی خدا درسی ازش بگیری و باقی این حرف ها. ولی خوابم برد



search