۴ مرداد ۱۳۹۰

از سری بکن نکن ها



نگید بچه من خوب می خوابه یا شیطون نیست یا خوب غذا می خوره یا از دیوار راست بالا نمی ره یا جیش و پی پیش رو می گه یا خوب درس می خونه  پس بچه ی خوبیه
چون این یعنی اگه یک زمانی بچه خوابش به هر دلیلی به هم بریزه یا مریض شه نتونه غذا بخوره یا بنا به خاصیت بچه بودن تو شلوارش کاراشو بکنه یا به طبیعت سن اش شیطونی کنه یا حال درس خوندن نداشته باشه پیش خودش فکر کنه بچه بدیه
اگه هنوز به سنی نرسیده باشه که پیش خودش فکر کنه باز هم شما دارین این "زبان" غلط رو برای خودتون و دیگران جا می ندازین و کم کم به بچه یاد میدین که رفتارهای طبیعی اش رو برای "خوب بودن جلوی بقیه" سرکوب کنه
آدم ها و مخصوصا بچه ها رو برچسب خوب و بد نزنیم
رفتار و عادت های یک آدم همه اون آدم نیست

مواظب زبانی که به کار می بریم باشیم
کلمات بار معنایی دارند و فرهنگ سازی می کنند
 
 

۳۰ تیر ۱۳۹۰

note to self



آدم ها از آنچه در دنیای مجازی می بینید واقعی ترند. آدم های واقعی می توانند 
حسود
زشت
پیچیده
مهربان
پرتوقع
بسیار باسواد
نفهم
عصبانی
هموفوب
دروغگو
مهمان نواز
خود مرکز دنیا بین
بی ملاحظه
مورد ابیوز واقع شده
ابیوزر
با ملاحظه
دارای بچه گی های سخت
سکسیست
ریسیست
سنتی روشنفکر نما
خاله زنک یا عمو مردک
دارای تجربه فقر
یا تجاوز
یا هزار درد بی درمان و با درمان دیگر
یا صدها ویژگی خوب دیگر 
و معمولا ترکیبی از موارد فوق باشند 
شاید خودشان را کاملا برعکس نشان دهند یا اصلا نشان ندهند یا کمی متفاوت نشان دهند
اصلا ممکن است آن ها خودشان را هیچ جوری نشان ندهند و ما آن ها را جوری ببینیم

یادم باشد فقط اسمش دنیای مجازی است. انسان هایش واقعی اند. دنیایش هم بر خلاف اسمش واقعی است

۲۶ تیر ۱۳۹۰

Amazed by myself



کتی بهم گفت چقدر خوشگل شدی امروز. گفتم من؟ وات؟ مال کم خوابیه لابد. گفت شات آپ. من ساکت شدم. با کتی نمی شه شوخی کرد. آدم خیلی جدی رک و راستیه. گفت حالا گوش کن. بهت می گم خوشگل شدی. یاد بگیر وقتی ازت تعریف می کنند بگی مرسی و باور کنی. بعد زل زد بهم. گفت تو چه مرگته که وقتی ازت تعریف میکنن هی چشم هات رو بالا پایین می کنی و معذب می شی آخرش هم می گی نه. من جواب ندادم. همین جوری زل زده بودم بهش. گفت با توام ها. گفتم خب چی بگم؟ گفت هیچی. وقتی ازت تعریف میکنن خفه شو. تو چشمشون نگاه کن. لبخند مفتخر بزن بگو مرسی بله من دقیقا همون قدر که شما می گین حتی بیشتر عالی هستم خوشگل هستم کارم رو خوب بلدم یا هر زهرمار دیگه ای بهت گفتند.

مامان همیشه می خواست یک چیز من رو اصلاح کنه. لباسم رو که خودم کج و کوله پوشیده بودم. قاشقم رو که بلد نبودم خودم بذارم تو دهنم درست حسابی چون سه سالم بود و همیشه مامانم غذام رو داده بود. کفش هایی رو که انتخاب کرده بودم و بابا خریده بود ولی زشت بودن و مامان می برد پس شون می داد. هیکلم که همیشه زیادی لاغر بودم. بعدش که زیادی چاق شدم. موهام که هیچ وقت اون رنگ "شیکی" که دخترهای خانم لندنی می کنن نمی شد. آشپزی ام که هیچ وقت سر حوصله نبود. ابروهام که همیشه تُنُک بودن. دوست پسرهام که همیشه بی سر و پا بودن. کادوهام که همیشه به درد نخور بودن حتی اگه همه ی پولم رو داده بودم براش خریده بودم. سلیقه ام که خیلی بد بود چون فرش ماهی تبریز دوست نداشتم. اخلاقیاتم چون که معتقد بودم هر آدمی حق داره هر زمانی عاشق هر کی دلش خواست بشه و با هر کی دلش خواست بخوابه.

بعد فامیل هم بود بعد مدرسه هم بود بعد جامعه هم بود

به کتی گفتم نه تنها خوشگلم که خیلی هم فوق العاده هستم که صاف و سالم جلوت واستادم و دارم سعی می کنم درست زندگی کنم و درست کار کنم و درست بچه بزرگ کنم و آدم درستی باشم به جای اینکه دیوونه باشم و بقیه رو هم دیوونه کنم. خیلی خیلی خیلی فوق العاده ام.

کتی گفت وائو وائو وائو استعدادت خیلی خوبه ها. زود می گیری




۲۳ تیر ۱۳۹۰

Snap Shots


صحنه ی اول
در راه دانشگاه هستم. مامان زنگ می زند. صدایش گرفته است. گرفته ای که مال گریه نیست. مال این است که حتما باز برادرم کاری کرده یا نکرده که نگران شده یا ناراحت شده. وقتی صدایش این مدلی گرفته است دوست ندارم باهاش حرف بزنم. می گوید برادرم رفته سفر. مامان ناراحت است و وقتی می پرسم چرا می گوید چون نمی داند برادر کجا رفته و آیا پول کافی دارد و آیا غذا چه خواهد خورد و آیا بلایی به سرش می آید و آیا زنده برمی گردد و از این حرف ها. عصبانی می شوم. ناراحت می شوم. فکر می کنم چه مسخره و غمگین است که یک زن نزدیک شصت ساله هیچ دغدغه ی دیگری جز دلنگرانی بیمارگونه برای پسر سی ساله اش نداشته باشد. از آن مسخره تر و غمگین تر این است که خودم هم همیشه فکر می کنم در ایران هر کس که از خانه اش بیرون می رود احتمال زیادی دارد که در تصادف ماشین بمیرد و دیگر برنگردد. از تصادف متنفرم

صحنه ی دوم
در دانشگاه در مورد خشونت خانوادگی حرف می زنم و تاثیرش بر روی بچه های صفر تا شش ساله. آخر کلاس وقت سوال و جواب از ایران می پرسند. از جنبش سبز. سوالاتشان در مورد حقوق بچه ها و زن ها تمامی ندارد. من برای کلاس امسالم همه ی صفحه های مربوط به جنبش سبز و ندا و عکس های مربوط به بعد از انتخابات را حذف کردم. احساس کردم نمی توانم در موردشان حرف بزنم. آدم گاهی این جور وقت هاست که می فهمد زخم چقدر عمیق است. عکس نیما را گذاشته بودم و چند تا بچه ی دیگر. در مورد نیما حرف زدیم. تقریبا همه ی کلاس گریه شان گرفت. من گریه نکردم. برای گریه کردن خیلی خسته هستم

صحنه ی سوم
بچه را بردیم پارک. دوستم همراه گروهش درام می زند در پارک. بچه ها بستنی می خورند و با درام می رقصند. زن پیری موهای سفید بلندش را در باد ول کرده  دامن گل گلی اش را با دست هایش گرفته و با چشم های بسته می رقصد. فکر می کنم اصلا شبیه مامان من نیست. من روی زمین نشسته ام و با انگشت هایم روی خاک ضرب گرفته ام. خورشید کم کم غروب می کند. برمی گردیم که بچه را بخوابانیم

صحنه ی چاهارم
حالم خوب نیست. استرس دادگاه فردا را دارم. ای میل زدم به محل کارم که دیر می آیم. با پیژامه ی گشاد راه راهم توی خانه می چرخم. درمی زنند. فکر می کنم اگر از این مومنانی بودند که نگران آن دنیای من هستند در را توی صورت شان می کوبم. دست خودم نیست. سال هاست دارم سعی می کنم دلم را با مذهبی ها صاف کنم رویش صاف شده ولی گل ها ته نشین شده اند ته دلم. تکان می خورم گل ها می آیند بالا آب لجن می شود. پلیس بود. کدام پلیس؟ پلیس خوشتیپی که قرار بود با هم فردای همان روز برویم دادگاه در تورنتو. من خسته و مریض و در پیژامه. اسم آقای پلیس پیتر. پیتر پرسید تو این جا چه کار می کنی؟ گفتم اینجا زندگی می کنم تو این جا چه کار می کنی؟ گفت خبر را شنیده اید؟ گفتم نه چه خبری؟ گفت همسایه تان دیشب مرده. دو تا خانه آن ور تر. بعد یواشکی گفت به کسی نگو ولی خودکشی کرده. نفهمیدم چرا نباید به کسی بگویم. این جا که خودکشی مثل ایران ننگ و عار نیست. بعد پرسید آیا می شناختمش؟ بله در حد اینکه هفته ای یک بار بروم در خانه شان و خواهش کنم صدای موزیک شان را کم کنند. آیا انسان خوشحالی بود؟ بله صبح ها همیشه کفش ورزشی به پا می دوید و شب ها آبجو به دست دم در خانه با صدای موزیکش ما را دق می داد. آیا با دوست پسرش دعوا می کردند؟ نه خیر. آقای همسایه زن اولش را که خیلی اهل خانه زندگی بود و همیشه کیک می پخت و بچه ها را می برد مدرسه می آورد و باغبانی می کرد و کاهو می کاشت طلاق داد و زن و سه تا بچه ها رفتند و دو روز بعد مرحومه به خانه ی آقای همسایه اسباب کشی کرد و آقای همسایه ناگهان مردی شد تحول یافته. کت و شلوار را در آورد و شلوارک پوشید و ماشین کورسی خرید و دم در آبجو می خورد و جلوی گاراژ خانه می رقصید و با خانم جدید خانه می رفتند موتورسواری و هر بار که برای موزیک بلند اعتراض می کردیم می گفت تقصیر من نیست این دیوانه است و به زن اشاره می کرد. پیتر تشکر کرد و گفت فردا در دادگاه بهم اطلاعات بیشتری خواهد داد

صحنه ی پنجم
دو روز از مرگ زن همسایه می گذرد. مرد ظاهرا مرخصی گرفته و مانده خانه. صبح ها با صدای موزیک توپسی توپسی اش از خواب بیدار می شویم صبحانه می خوریم دوش می گیریم لباس می پوشیم و به سر کار می رویم. عصرها که برمی گردیم با صدای جگرخراش موزیک مرد دوست دختر مرده شام می خوریم ظرف می شوریم بچه حمام می کنیم روزنامه می خوانیم ای میل می زنیم مسواک می زنیم و گوشی می گذاریم در گوش مان که خواب مان ببرد

صحنه ی ششم
این صحنه را فردا خواهم آفرید. اگر که باز هم صبح با صدای توپس توپس بیدار شویم و عصر با صدای توپس توپس وارد خانه بشویم زنگ می زنم به پلیس. هیچ غمی توجیه رفتار غیر مسئولانه نیست


۱۷ تیر ۱۳۹۰

shape of my heart



واسابی خوب است. سبز کم رنگ است و وقتی با سس سویا قاتی اش می کنی و سوشی ات را درش غرق می کنی اشکت را در می آورد و کسی نمی فهمد که واقعا داری گریه می کنی. من پریروز فهمیدم که این خاصیت خیلی مهمی است که واسابی دارد.
بچه های لوییس را بردم بیرون. لوییس ایدز دارد و به زودی می میرد. ما داریم بچه هایش را آماده می کنیم. رفتیم از دست دومی برای دختر پنج ساله ی لوییس گیتار اسباب بازی خریدیم و برای پسر ده ساله اش رولر اسکیت. بعد رفتیم خرید خوراکی. گفتم غذاهایی بردارید که خودتان به تنهایی بتوانید درست کنید. مثلا پیتزا و مرغ آماده یا غذاهای فریزری. هر چیزی را که برمی داشتند با کمی ترس و کمی معذب به من نگاه می کردند. پنج شش بار پرسیدند آیا پول دارم. گفتم من پول نمی دهم جایی که برایش کار می کنم پول می دهد. دخترک این طرف آن طرف می دوید. نمی دانست لوبیا سبز چیست و با  حسرت به هزار نوع بستنی توی یخچال ها نگاه می کرد. وقتی با جیره ی بانک غذا زندگی می کنی باید غذاهای کنسروی بدمزه را بخوری و صدایت هم در نیاید. پنج شش بار از من پرسیدند آیا همه ی غذاها مال خود خود آن هاست؟ 
خریدها را بار ماشین کردیم. دختر با کمی خجالت کمی ترس کمی معذب بودن پرسید می توانیم برای ناهار برویم یک غذایی بخوریم که دوستش در مهدکودک تعریفش را کرده؟ گفتم اسم غذا چیه؟ گفت شوشی. گفتم چرا که نه. می رویم سوشی می خوریم. از در که رفتیم تو دخترک گفت وای چقدر بزرگ است. پسر گفت چقدر صندلی هایش نو است. دختر گفت کاش مامان هم بود. پسر پرسید آیا می توانیم برای مامان هم بخریم ببریم خانه؟ دخترک گفت مامان نمی تواند غذاهای سفت را بجود. آیا شوشی سفت است؟ گفتم می توانیم برایش سوپ بگیریم. دخترک گفت سیاه پوست ها کفش های قرمز دوست دارند. گفتم چطور؟ گفت مامانم گفته توی آفریقا همه کفش و لباس قرمز می پوشند. پسر گفت آفریقایی ها طبل می زنند و می رقصند. گفتم آیا آن ها هم توی آفریقا طبل می زدند؟ پسر گفت بابا در آفریقا مرد. دختر گفت برایم کفش قرمز می خری شادی؟ پسر گفت اینجا بستنی هم دارند؟ گفتم دارند. گفت مطمئنی پول داری برای غذا؟ گفتم پول دارم. دختر گفت تو خیلی پولداری شادی؟ گفتم نه. گفت چرا هستی چون ما رو آوردی رستوران. دختر سوشی اول را امتحان کرد و قیافه اش در هم رفت. پسر عاشق سوشی شد و هی خورد. برای دختر نودل و میگو گرفتم. دختر گفت بزرگ که شدم می خواهم مدل لباس بشم که پولدار بشم بعد برای مامانم پرستار می گیرم. 
دفعه ی پیش که خانه ی لوییس بودم دیگر نمی توانست راه برود. از لاغری مثل اسکلت شده بود و همه پوستش زخم و پر  از جوش بود. لوییس گفت خوشحال است قبل از اینکه بمیرد برف دیده چون همیشه در آفریقا فکر می کرده برف واقعا چه حسی دارد و چقدر سرد است. به بچه ها گفتم مامانشان به زودی باید برود بیمارستان تا آنجا بتوانند ازش بهتر نگهداری کنند. دختر گفت پس کی مامان ما می شود؟ واسابی جواب نمی داد. گفتم بعدا با هم می رویم و خانه ی جدیدشان را می بینیم.
از پسر پرسیدم وقتی بزرگ شد می خواهد چه کاره شود. گفت می خواهد هَپی بشود. گفتم هپی- خوشحال- که شغل نیست. پسر با چشم های خسته نگاهم کرد و گفت مهم نیست. من فقط می خواهم خوشحال باشم. 
من واسابی بیشتری در سس سویا حل کردم و گفتم این واسابی لعنتی اشک آدم را در می آورد. 
شب برای مرد تعریف کردم که وقتی دخترک داشت توی مغازه این طرف آن طرف می دوید چقدر دلم می خواست بغلش کنم چقدر دلم بی تاب بود که دست به سرش بکشم که دست پسرک را بگیرم بغلش کنم و بگویم هر کاری می کنم که تو خوشحال باشی. که دلم می خواهد می شد بیاورم شان خانه. که بشوند بچه های من. گفتم که وقتی دخترک داشت می دوید خیلی طبیعی خیلی بدون فکر خیلی عادی گفتم عزیزم توی مغازه نمی دویم. لطفا کنار مامان راه برو. 
گفتم که من می توانم مامان همه ی بچه های دنیا باشم و واسابی چیز لعنتی خوبی است.



۱۴ تیر ۱۳۹۰

گزارش از کافه



الان که این رو مینویسم توی یک کافه نشستم تا وقت دکترم بشه. چایی مه لندن خوردم و دارم آدم های دور و برم را نگاه میکنم. سمت چپم دو تا خانم خیلی پیر هستند. یکی شون شلوار صورتی داره با کفش کتونی مخصوص راه رفتن. تاب سفید با گل های صورتی. گوشواره ی چسبونکی صورتی و دستبند سفید و صورتی. عینک گرد با شیشه ی کلفت. داره روزنامه ی شهر رو می خونه و چایی می خوره. اون یکی بلوز شلوارک راه راه کرم با خط های سبز پوشیده. ساعت طلایی گوشواره ی طلایی و دو تا انگشتر گنده ی طلایی دستشه. عینک طلایی ظریف داره. داره روزنامه می خونه و چایی می خوره. صورتی به راه راه گفت صبح ها باید چایی خورد قهوه مال وسط صبحه. اون یکی گفت اوهوم. پاهاش واریس داره. همه اش دارن می خندن و غیبت می کنند و راجع به مسافرت دریایی (کروز؟) که زمستون می خوان برن حرف می زنن
 
میز پشت شون یک خانم میانسال چینی نشسته. لپ تاپش جلوشه و داره تند تند تایپ می کنه. خوشگله. آرایش نداره. موهای سیاه بلند داره. ژاکت سبک آبی
 
میز جلوی من دو تا دخترن. خیلی تابستونه لباس پوشیدن. نخی و پر از گل و زمبل و زیمبول. روی فنجون های قهوه شون بلند می شن و لب های هم رو می بوسن و می شینن. دارن راجع به خاور میانه بحث و بررسی می کنند. یکی شون موهای طلایی بلند داره. با ماتیک قرمز و خالکوبی یک سنجاقک روی بازوش. دامنش کوتاهه و کفشش قرمزه. لباس سفیده با گل های قرمز. اون یکی پیرهن بلند زرد تنشه با گل های رنگی پنگی. موهاش تا زیر گوششه. قرمز
 
اون طرف تر یک گروهی مردهای پیر نشستند. با هم حرف می زنند و قاه قاه می خندند
 
رو این میز من نشستم. با شلوار قرمز گشاد هیپی طوری. دکمه نداره. می پیچونیش دور خودت و با نخ می بندیش. با یک تاپ  سیاه. با زنبل زیمبول هایی که عمه خانم از ایران برام آورده آویزان از دست و گردنم. دارم این ها رو می نویسم و در حالی که دیرم شده فکر میکنم نشستن در همچین کافه و دیدن این همه رنگ و خنده با آرامش با حق انتخاب این که چی بپوشی یا نپوشی چه ماتیکی بزنی یا نزنی کی رو ماچ کنی یا نکنی باید یکی از بندهای اساس نامه ی حقوق بشر بشه
 
 
 

search