۱۴ تیر ۱۳۹۰

گزارش از کافه



الان که این رو مینویسم توی یک کافه نشستم تا وقت دکترم بشه. چایی مه لندن خوردم و دارم آدم های دور و برم را نگاه میکنم. سمت چپم دو تا خانم خیلی پیر هستند. یکی شون شلوار صورتی داره با کفش کتونی مخصوص راه رفتن. تاب سفید با گل های صورتی. گوشواره ی چسبونکی صورتی و دستبند سفید و صورتی. عینک گرد با شیشه ی کلفت. داره روزنامه ی شهر رو می خونه و چایی می خوره. اون یکی بلوز شلوارک راه راه کرم با خط های سبز پوشیده. ساعت طلایی گوشواره ی طلایی و دو تا انگشتر گنده ی طلایی دستشه. عینک طلایی ظریف داره. داره روزنامه می خونه و چایی می خوره. صورتی به راه راه گفت صبح ها باید چایی خورد قهوه مال وسط صبحه. اون یکی گفت اوهوم. پاهاش واریس داره. همه اش دارن می خندن و غیبت می کنند و راجع به مسافرت دریایی (کروز؟) که زمستون می خوان برن حرف می زنن
 
میز پشت شون یک خانم میانسال چینی نشسته. لپ تاپش جلوشه و داره تند تند تایپ می کنه. خوشگله. آرایش نداره. موهای سیاه بلند داره. ژاکت سبک آبی
 
میز جلوی من دو تا دخترن. خیلی تابستونه لباس پوشیدن. نخی و پر از گل و زمبل و زیمبول. روی فنجون های قهوه شون بلند می شن و لب های هم رو می بوسن و می شینن. دارن راجع به خاور میانه بحث و بررسی می کنند. یکی شون موهای طلایی بلند داره. با ماتیک قرمز و خالکوبی یک سنجاقک روی بازوش. دامنش کوتاهه و کفشش قرمزه. لباس سفیده با گل های قرمز. اون یکی پیرهن بلند زرد تنشه با گل های رنگی پنگی. موهاش تا زیر گوششه. قرمز
 
اون طرف تر یک گروهی مردهای پیر نشستند. با هم حرف می زنند و قاه قاه می خندند
 
رو این میز من نشستم. با شلوار قرمز گشاد هیپی طوری. دکمه نداره. می پیچونیش دور خودت و با نخ می بندیش. با یک تاپ  سیاه. با زنبل زیمبول هایی که عمه خانم از ایران برام آورده آویزان از دست و گردنم. دارم این ها رو می نویسم و در حالی که دیرم شده فکر میکنم نشستن در همچین کافه و دیدن این همه رنگ و خنده با آرامش با حق انتخاب این که چی بپوشی یا نپوشی چه ماتیکی بزنی یا نزنی کی رو ماچ کنی یا نکنی باید یکی از بندهای اساس نامه ی حقوق بشر بشه
 
 
 

search